![]() |
![]() |
|
|
حدود دو هفته است که از ایران برگشته ام. هر چی از مسافرت به ایران بگم کم گفتم. هیچ کار خاصی نکردم ولی حال آدم از این رو به آن رو میشود. در تعجبم از اینکه قبلا از خیلی ها میشنیدم که آدم وقتی به ایران سفر میکند تا هفته دوم خوش میگذره ولی بعدش دیگه حوصله اش سر میره. نکته خیلی جالب برای من این بود که پس از گذشت ۲۴ ساعت دیگر یادت رفته که ادمونتونی هم هست. انگار نه انگار که دو سال از خانه و خانواده دور بودی و تو این شهر زندگی کرده ای. همه چیز دوباره به حالت عادی برگشته.
راستش را بخواهید قبل از رفتم خیلی استرس داشتم. آخه وقتی دوره فوق تو خوابگاه بودم هر دفعه که میرفتم تبریز یک خبر بد جدید بود. مهمترینش مریضی بابام بود که از همان مهر ۸۳ شروع شد و عملا یک سال و نیم طول کشید و سفرهای هفتگی و دو هفتگی به تبریز که گاهی وقتها فقط ۱۲ ساعت آنجا بودم. همین باعث شده بود که احساس کنم این دفعه که برمیگردم شاید مامان و بابام کلی پیر شدند یا یه عالمه خبر بد دیگه. ولی خدا رو شکر که انگار آب از آب تکان نخورده بود. مامانم همون آدم بود و بابام هم همون. روز آخر که داشتم میومدم اصلا باورم نمیشد که دارم برمیگردم. برام اون یک ماه و خورده ای مثل یه رویا بود. وقتی هم که رسیدم خونه و در خونه رو باز کردم و باز هم همون آپارتمان فسقلی که این دفعه به خاطر اینکه نزدیک به دو ماه بود کسی هم توش رفت و آمد نکرده بود یه جو مرده ای داشت حالم گرفته شد. و اما چند توصیه ایمنی: من از ترکیش ایرلاینز خیلی خوشم اومد. سرویسش عالی بود. تبریز استانبولش بد نبود ولی استانبول لندن محشر بود. به نظرم از ایر کانادا خیلی بهتر بود. تو فرودگاه استانبول بهم گفتن که پرواز مستقیم به تورنتو هم راه افتاده. اینطوری خیلی عالی میشه. تنها بدی که داره میزان بارش هستش که به ۲ کیلو باز اضافی هم گیر میدن. فقط ۲ تا چمدون ۲۳ کیلویی میتونی داشته باشی و وقتی میای اینجا و دوستات رو میبینی که با ایران ایر اومدن و ۲ تا چمدون ۳۲ کیلویی دارند کلی حسودیت میشه. من ۱۱ کیلو بار اضافی داشتم که نصفش رو تو خونه گذاشتم بمونه به امید اینکه به ۵-۶ کیلو گیر نمیدند ولی تو فرودگاه مجبور شدم چند کیلوی دیگه هم بگذارم بمونه که بعدا با پست برام بفرستند. آقاهه داشت به ۳۰۰ گرم هم گیر میداد که گفتم عمو جان اینم بگذار به حساب خطای ترازو! دیگه اینکه بعد از برگشتن به ادمونتون یه سفر هم رفتیم مونترال برای کنگره جهانی مهندسی شیمی و اونجا هم چند نفر از دوستای قدیمی رو دیدیم و در مجموع خیلی خوب بود. یه چیزی هم بگم و برم! یادتونه دایم از سر و صدای همسایه بالایی غر میزدم؟ همین یکی دو روز پیش از اینجا رفت و یکی از دانشجوهای قدیمی سهند که تازه اومده ادمونتون اومده اون واحد. خدایا شکرت! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 20:34 توسط لیلی |
|
|
امروز روز آخر کنفرانس تو استانبول بود و الان تا چند ساعت دیگه پرواز به سمت تبریز.
مسیر اومدنم ادمونتون-لندن با ایر کانادا و لندن استانبول با ترکیش ایرلاینز. خدا وقتی داشت شانس رو بین آدما تقسیم میکرد من نمیدونم کجا بودم. چون تو مسیر لندن که ۹ ساعت هم طول میکشید سیستم ویدئو آن دیمند مشکل داشت و هر چقدر که سیستم رو ری استارت کردند درست نشد و اعلام کردند که برای داشتن یک پرواز سالم نباید بیشتر از ۴ بار ری استارت بشه و بنده هم که به امید دیدن فیلم تو راه هیچ وسیله سرگرمی با خودم نیاورده بودم از بیکاری خسته شدم. یه آقایی هم کنارم نشسته بود که از اول تا آخر لام تا کام حرف نزد. بعد از پنج ساعت توقف تو فرودگاه لندن نوبت پرواز استانبول رسید. چشمتون روز بد نبینه ۴۰-۵۰ تا بچه تو پرواز بودند. فکر کنم که یه اردویی چیزی رفته بودند به نظر همشون ۱۰-۱۲ ساله بودند و همه شیطون. پروازه کلا خوب بود اگه که این سر و صدای بچه ها نبود. اولش که می خواستم پوسترم رو بگذارم بالا یه آقایی که کنارم بود به ترکی گفت کمک لازم دارید و منم گفتم ممنون و اون هم گذاشتش اون بالا و برگشت یه چیزی ازم پرسید که من نفهمیدم گفتم که ببخشید من خیلی خوب بلد نیستم و اونم پرسید که مگه ترک نیستم گفتم که آذری هستم. بعدش یه پسره دیگه که اونم از سر و صدای بچه ها فرار کرده بود اومد تو جای خالی ای که کنار من بود نشست و داشت روزنامه میخوند و برگشت یه چیزی به من گفت و من گفتم که ببخشید من نفهمیدم :)) گفت مگه ترک نیستی گفتم که من تبریزیم و ترکی آذری بلدم فوری برگشت گفت ولی به نظر من شما هم ترکید بنده هم عرض کردم که بله ترک هستم ولی تو مدرسه که ترکی یاد نگرفتم. به هر حال. مهماندارا که خدا رو شکر هیچ کدوم به جز ترکی حرف نمیزدند. دو تا از بچه های چینی دانشگاه هم با من تو همون پرواز بودند و من دلم به حالشون سوخت که اگه اوضاع من اینه به اونا چه میگذره! تازه به خاطر اعتصاب اویغورها تو چین خیلی هم میترسیدند که نکنه تو استانبول اذیتشون کنند! کلا از کنفرانس براتون بگم که بسیار باحال هستش. دانشگاه کوچ که کنفرانس توش برگزار میشه خارج از شهر و تو یه منطقه ای به اسم « ساری یر» هست. حدود ۴۵ دقیقه طول میکشه تا از دانشگاه بریم مرکز شهر (قابل توجه دوستان سهندی که دائم غر میزنند!) تازه یه ویژگی مشترک دیگه ای هم که با سهند داره اینه که خنکتر از استانبول هستش و یکی از استادای اینجا میگفت که اولین جایی از استانبول هست که برف میباره. معماری دانشگاه خیلی خوشگله. یه عالمه پله داره و اگه که آدم دانشجوی اینجا باشه همون سال اول مانکن میشه! به خاطر دوری دانشگاه ممکن نیستش که آدم هم بتونه بره کنفرانس و هم بتونه بره شهر رو بگرده. روز اول خودشون یه تور گذاشته بودند و رفتیم مسجد سلطان احمد و توپکاپی ولی بدی تور این بود که همش باید منتظر میبودیم که همه جمع بشند. روز دوم که در واقع روز اول کنفرانس بود چون همه گروهمون پرزنتیشن داشتیم جایی نرفتیم ولی عصرش برای شام بردنمون یه رستوران ماهی که واقعا محشر بود. از بس ماهی خوردیم که ترکیدیم. یکی یکی انواع ماهی میآوردند و آدم اصلا نمیدونست که کی تموم میشه. آخرش هم یه قزل آلای گنده به عنوان غذای اصلی آوردند که تقریبا هیچ کس دست نزد از بس زیاد خورده بودند. بعدش هم دسر که میوه و باقلوا بود. همه دیگه فکر کردند که تموم شده ولی من گفتم که اگه من اینها رو میشناسم که میگم الان چایی میارن و ۲ دقیقه بعد دیدیم چایی رسید! دیگه مرده بودیم از خنده. روز دوم کنفرانس رو دودر کردیم و رفتیم داخل شهر. ایاصوفیا و بازار بزرگ و بازار ادویه (بازار مصری) رو دیدیم و بعدش رفتیم پل گالاتا چون تو اینترنت خونده بودیم که چند تا کافه خوب داره و تا رسیدیم اونجا دیدیم همه رستورانهاش فقط ماهی دارند و دیگه فرار کردیم!! عصر هم یه مهمونی بود توی کشتی که در واقع مسیری که اروپا رو به آسیا وصل میکنه رو رفتیم و یه کم هم دور زد. ۳-۴ ساعت رو کشتی بودیم و بعد از کلی تفریح الان برگشتیم به دانشگاه و فردا ایشالله راه می افتم به سمت وطن. آهان! یادم رفت از هنرنمایی ترکی حرف زدنم بگم! دیروز ۴ نفری رفته بودیم ایا صوفیا و بعدش هم بازار که ۲تا چینی بود و یه آرژانتینی. از جلوی هر مغازه ای رد میشدیم یا به من میگفتن که «بویوروز افندیم»یا اینکه به اون چینیها میگفتن که « نیها!». تازه یه بار یکیشون به انگلیسی به این دختر چینیه که در واقع زن پسره هستش گفتش که هی من میدونم تو ژاپنی هستی ولی از لس آنجلس دارید می آیید! داخل هم مغازه هم میرفتیم همه بهشون میگفتند که از لس آنجلس اومدید ما میگفتیم نه از کانادا بعد اونا یه عکس نشون میدادند که ما هم تورنتو بودیم. همشون هم فکر میکردن که من راهنمای اینها هستم. امروز هم که روز آخر بود رو نصفه دودر کردیم و با ناتالیا رفتیم بیرون. اول رفتیم به سیستم آب زیر زمینی که اونجا وقتی بلیط میخواستم بخرم به ترکی گفتم که ۲ تا میخوام. ۲ تا بلیط میشد ۲۰ لیره ولی من ۲۰ لیره دادم خانمه ۷ لیره برگردوند. ما با تعجب داشتیم نگاه میکردیم که چرا برگردونده و رسیدیم به نگهبانی که داشت بلیطها رو چک میکرد و ازم پرسید که تو ترک هستی و من هم گفتم که ترک آذری و اون هم گفت پس اشکال نداره برو و فهمیدم که بلیط برای ترکیه ای ها ۳ لیره هستش و خانمه فکر کرده بود که من ترکیه ای هستم و مال من رو ۳ لیره حساب کرده بود و مال ناتالیا رو ۱۰ لیره! کلی خندیدیم و خوشحال شدیم :دی بعد که رفتیم برای نهار آقاهه پرسید که کجایی هستیم و من هم گفتم تبریزی و آقاهه دسر و چایی رو برامون مجانی داد!!! به هر حال تو این سفر من برای دوستان بسیار مفید بودم! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 6:20 توسط لیلی |
|
|
آدم که کمرو باشه دستی دستی خودش رو میگذاره سر کار.
این هفته قرار بود که چند تا از استادای گروه کنترل یه کارگاه آموزش بگذارند برای یه عده آدم که از صنعت قرار بود بیان. هفته قبل به همه استادا میل زده بودند که هر کدوم چند تا دانشجو معرفی کنند که اونها هم شرکت کنند. فری به ما میل زد و ما هم تو رودروایسی گفتیم که آره ما علاقه مندیم که شرکت کنیم. حالا تا ۵ روز قراره از صبح ۸.۵ تا عصر ۶-۷ تو دانشگاه باشیم و به چرت و پرتهایی که خودمون سر کلاس حل تمرین به دانشجوهای لیسانس میگیم گوش بدیم. تازه این آدمهایی که از صنعت اومدند از «صنعت کانادا» نیومدند که آدم اقلا بگه که با دو نفر آشنا میشی بعدا به دردت میخوره. کلا سه نفر آدم هستند و مستقیم از هند وارد شدند! آخه ما تو گروه یه استاد هندی داریم که انگه وظیفه شرعی و ملی اش این هستش که هندی ها رو دور و بر خودش جمع بکنه. حتی یک نفر هم دانشجوی چینی نداره و فقط ۲-۳ نفر دانشجوی ایرانی داره ( از بین بیست و اندی دانشجو). به هر حال! امروز غلظت هندیهای اطرافمون خیلی زیاد بود. کلا برنامه همیشه اینه که هر جمع اینطوری که هست هر کی با ملیت خودش تو یه گروه هستش و کارا رو میکنند ولی امروز خود استاد آزمایشگاه از قبل گروهها رو تقسیم کرده بود و از قصد ماها رو از هم جدا گذاشته بود و در نتیجه تعامل با هندوان به حد اعلای خودش رسیده بود. حالا این هندیهایی که ما همیشه میبینیم هندیهایی هستند که چند ساله اینجاست و خیلی نشون نمیدن که هندین. ولی این چند نفر که از « صنعت هند» اومدن خیلی اصیل هستند. هی چی به طرف میگی به جای بله یا خیر سرش رو به حالت افقی میچرخونه. تو نمی فهمی که داره تایید میکنه یا نفی میکنه. شاید هم از اومدن به اینجا داره تاسف میخوره!! من که به زور جلوی خنده ام رو گرفته بودم تو کل روز. یه سوال! کسی میدونه که این جماعت هندی که فقط گیاه خوار هستند آیا پنیر میخورند یا نه؟ آخه امروز پیتزا دادند و اینها هم خوردند و این سوال به ذهن بنده رسید که پس چطوره که پنیر میخورند ( آخه قبلش کیک و کلوچه نخورده بودند چون تخم مرغ داشت) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 22:28 توسط لیلی |
|
|
ظاهراسیگار کالای بسیار مهمی در جامعه بوده و من بیخبر بودم!
چند روز پیش خبری از « میر حسین موسوی» شنیدم و جمله ای که چند سال پیش راجع به ترکها گفته بود. از اونجایی که قبل از باور کردن هر خبر باید دنبال چند تا مرجع خوب گشت. بنده از کلمات کلیدی میر حسین موسوی و ترک استفاده نموده و اقدام به جستجو در گوگل کردم! مساله جالب اینکه همه لینکهایی که پیدا شد مربوط به قضیه ترک سیگار آقای مهندس موسوی بود! ترک سیگار آقای موسوی از ترک بودنش (!!!) و یا حرفی که در رابطه با ترکها زده مهمتر است! الان هم اولین برنامه انتخاباتی مهندس موسوی را دیدم و مثالی که ایشان در مورد افزایش قیمت سیگار و نظر امام و ... زدند برایم جالب بود! خدایا شکرت که مسئولان نظام ما یکی از بزرگترین دغدغه هایشان سیگار است! راستی این همه معتاد در جامعه چه میکنند؟! نکند بخاطر این است که بعد از امام قیمت سیگار را بالا بردند؟! * الان البته اگر گوگل کنید نتایج متفاوتی میگیرید. هرچه به انتخابات نزدیکتر میشویم « میزان ترک بودن میر حسین زیادتر میشود» و اثرات ترک سیگارش کمتر! |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم خرداد 1388ساعت 18:45 توسط لیلی |
|
|
حدود ۱۰ روز میشه که کوسوپروایزر محترم تشریف فرما شدند و ما رو از کار رو زندگی انداختند. تو این ده روز مینیمم ۵ بار جلسه داشتیم. جلسه هم نه مثل جلسههای فری که به زور ۱۰ دقیقه بشه اونم با صحبت کردن راجع به هوا و ایران و امریکا! مینیمم یک ساعت طول میکشه. امروز که ۳ ساعت تمام تو جلسه بودیم. امروز الیاس هم اومده بود که بیشتر با کار هم آشنا بشند. یکی از استادای دانشکده که دو سه بار رد شد و دید ما داریم صحبت میکنیم اومد و گفت که یه break بدید! استفان برگشته میگه نه Break بی Break! من تازه کتابام هم تو راهه و اونا برسه جدیتر کار میکنیم :)) یک لحظه من حواسم پرت شد و فوری برگشت گفت « لیلا» گوش بده!! بدبخت شدم رفت. دیگه زندگی بی زندگی. خوب شد که برنامه سفر به ایران رو قبل از اومدن این ریختم و الا حتما الان میگفت که نرو! کار داریم!!
حالا این وسط موبایل الیاس زنگ زد. یه آهنگ خیلی بلند که میگفت who is .... جای سه نقطه صفات خدا رو بگذارید و بعد میگفت الله! و بعد هم لا اله الا الله و محمد رسول الله و از این حرفها! ده ساعت هم طول کشید تا خاموشش کنه. بعد که خاموشش کرد و اومدیم سر بحث علمی و راجع به یه مقاله که الیاس با دو تا استاد فرانسوی نوشته داشتیم صحبت میکردیم استفان از الیاس پرسید که تو فرانسوی حرف میزنی اون هم گفت آره ولی مقاله انگلیسی هستش. بعد برگشت به من که تو هم فرانسوی حرف میزنی؟ برای من این سوال به این معنا هست که یعنی تو هم عربی؟!!!! فوری گفتم نه نه. من آذری و Persian حرف میزنم. کلی فکر کرد و گفت بگذار ببینم شما چی میگید. بعد هی س س میگفت. گفتم چی سلام؟! گفت نه اسم زبانتون رو میگم. گفتم فارسی. فکر کردم حتما الان میخواهد کلی راجع به زبان و ... حرف بزنه ولی یادم نبود که نه بابا این بشر فری نیستش که گفتگوی تمدنها بکنه و بلافاصله بحث علمی رو ادامه داد!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 14:14 توسط لیلی |
|
|
از صبح از پشت لپ تاپم تکون نخوردم. قرار بود که گزارش پروژه درسم رو تحویل بدم. از بس رو این صندلی نشستم و تکون نخوردم که نمیتونمم صاف بایستم و خودم هم شکل صندلی شدم! ساعت ۴ زمان تحویلش بود و من با ۵۰ دقیقه تاخیر گزارشم رو ای-میل زدم. امیدوارم که استاده قبول بکنه. اگه نکنه دیگه افتادنم حتمی هستش.
اگر که قبول نکرد منتظر غرهای بعدی من باشید! |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 17:27 توسط لیلی |
|
|
تصور کنید که یکی مسئول برقراری عدالت بین تعدادی آدم که یک فعالیت مشترک دارند است. اون آدمها از اون فعالیت مشترک یک نفعی هم می برند. از اونجایی که توی مدینه فاضله زندگی نمیکنیم این غیر قابل اجتناب هستش که هیچ کدوم از اون آدمها دنبال راههای میانبر برای افزایش سود حاصل از اون کار نباشند. این وسط اون مسئول باید یک جورایی جلوی راههای میانبر رو بگیره. و برای اینکه این وسط حق هیچ کسی ضایع نشه لازم است که اون مسئول فقط و فقط « وجدان» داشته باشد. لازم هم نیست که اون آدم کلا معصوم باشه. فقط باید تو حوزه کاری خودش وجدان رو در نظر بگیره. یه جورایی مثل همون وجدان کاری، عدالت اجتماعی خودمون.
بله! خیلی زیباتر بود اگر اون آدمها به هیچ قیمتی از راههای میان بر استفاده نمیکردند ولی همونطور که گفتم در مدینه فاضله نیستیم و وظیفه اون گروه هم برقراری عدالت نیست. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 15:32 توسط لیلی |
|
|
من بمیرم هم روزهای قبل از امتحان باید زیاد بخوابم، هوس پیاده روی بکنم، دلم خرید کردن بخواهد، روزانه چند فیلم ببینم! دو روز است که دیگر از بس فیلم دیده ام خودم هم دارم از خودم خجالت میکشم!
هر چی فیلم میشناختم تموم شده! دوستان اگه پیشنهاد فیلم خوب دارید بهم بدید برای زنده ماندن در چند روز آینده! هر قلم فیلمی شد ما میبینیم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 22:57 توسط لیلی |
|
|
عکس پرسنلی گرفتن در اینجا هم داستانی است! بنده برای اپلای کردن برای ویزای ورود به کانادا نیاز به دو قطعه عکس داشتم. تو دانشگاه یک عکاسی هستش ولی دوست جون و همسرشون دو بار تجربه وحشتناکی از اون عکاسیه داشتند و بنابراین امروز بنده به همراه دوست جون راهی London Drugs شدیم برای عکس گرفتن. اونجا تو قسمت عکاسی به خانمه گفتیم که ما میخوایم عکس بگیریم با این مشخصات و اونم گفت باشه و بعدش به من گفت که بیا رو این خط نارنجی وایسا!!!! خواستم بگم خانم جان ما در ولایتمان عکاسها آتلیه داشتند و آتلیه ها نورپردازی داشتند و آقای عکاس می نشاندت روی یک عدد صندلی و صد بار سرت را اینور و آنور میپیچاند و ۱۰۰۰ بار دعوایت میکرد که تکان نخور و صاف بشین و این حرفها تا یک عدد عکس گرفته شود. آن وقت شما وسط فروشگاه میخواهید از من عکس بگیرید!! ولی دیگر رویمان نشد:دی ایستادیم روی خط نارنجی و خانمه یک عدد دوربین عجیب در دستش در یک متری بنده وایساد و عکس رو گرفت ولی نمیدانیم چه مشکلی داشت که گفت یکی دیگه میگیرم. دفع دوم تا خواست عکس را بگیرد من قه قه خندیدم و عکسه باز هم خراب شد. گفتم ببخشید خانم من تا حالا وسط فروشگاه عکس نگرفته ام واسه همین خنده ام گرفت. دفعه سوم دیگه خنده ام نگرفت ولی یک لبخندی زدم که لبام عین « عدس» شده! پنج دقیقه بعد عکسه آماده شد. عین عکسهای این زندانیا هستش که قبل از رفت به زندان ازشون میگیرن!
* یه بار خانم پستچی محله وقتی که عکس پاسپورتم رو دید با ترحم نگاه کرد و گفت که اونجا حتی نمیگذارن که شماها لبخند هم بزنید؟ این دفعه که دیدمش بهش میگم نه خانم اونجا ما تو عکاسی هامون چیزی برای خنده نداریم! :دی |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 19:48 توسط لیلی |
|
|
امروز از دانشگاه که رسیدم خونه طبق عادت همیشگی صندوق پستی رو چک کردم که شاید bill جدیدی اومده باشه. دیدم که خبری از bill نیست ولی یک بسته تو صندوق هستش. مطمئن بودم که از ایران چیزی ندارم و اصلا بسته های ایران چند کیلویی است و در صندق پست جا نمی شود. آدرسش رو نگاه کردم مال یه شرکت تو تورنتو بود. گفتم ببین دیگه اینا کار رو تا کجا رسوندن که آدرس آدم رو از یه جایی پیدا میکنند و تبلیغات میفرستند! آمدیم بالا و بسته را باز کردیم. دیدیم که یک ست ۲۴ تایی روان نویس استدلر توی یه بسته خیلی خوشگل که تازه یه جامدادی هم داره! خوشحال شدیم و هر چی فکر کردیم که از کجا ممکنه آمده باشه مخمون کار نکرد. بعد یه کاغذ تو پاکته دیدیم و در آوردیم و دیدیم که نوشته شده که شما در قرعه کشی اخیر استدلر برنده شده اید!!!
یادمان آمد که چند ماه پیش از grand & toy یک بسته مداد رنگی خریدیم برای خط خطی کردن جزوات هنگام مطالعه برای امتحان کندیدسی و روش نوشته بود که مشخصات خود را برای قرعه کشی وارد کنید. ما هم محض تفنن وارد کردیم و الان برنده شدیم!! نمردیم و از این ولایت فرنگ چیزی نصیب ما شد! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 18:9 توسط لیلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
پاتیناژ خاطرات ادمونتون درد دل روزهای جوانی لنیوم خاطرات شیمی ۸۰ ( البته م شیمی ۸۰) آنوبانینی ( سایت جامع گردشگری ایران ) فریاد سوخته ( دارا) استاد! نشریه الکترونیکی پلاگ |
|
RSS
|